خدايا !
ديگر تحمل ندارم ...
آغوشت هنوز هم براي من باز است ؟؟؟
مثل بچگيهايم كه گريه هايم را براي تو نگه ميداشتم
پشت در اتاقم .. همانطور كه زانوهايم را در آغوش ميگرفتم اشك ميريختم
و تو فرشته هايت را برايم ميفرستادي ...
خدايا .. صدايم به گوشت ميرسد ؟؟؟
ميداني يك آرامش درست و حسابي به من بدهكاري
آخر التماس هم حدي دارد
من ديگر نمي توانم .
نمي توانم .
نمي توانم .
خسته شدم !
به عظمت و جلال خودت قسم كه من خسته شدم .
نميخواهم بيشتر از اين بشكنم از ...
از همه ي چيزهايي كه فقط تو ميداني و بس .
خدايا تو ميداني معني اين بغض چيست ؟؟؟؟
من هنوز هم نميدانم !!
آخر من و اين بغضها بيگانه بوديم ...
هنوز هم نميدانم كجا تابلوي توقف ممنوع بود و من توجه نكردم !! :(
دلم براي آن همه عقل و درايتي ميسوزد كه حالا يك جا پرتشان كرده ام بيرون !
كه حالا احمق ترين احمقها شده ام
كه با حماقتي بيكران و بي معني به اين ورطه گرفتار شدم .