تبليغاتX
گاهنوشت هاي بي خواننده

گاهنوشت هاي بي خواننده

شالیزارِ چشم هایم
هرگز محتاج هبچ ابری نیست
باران
به قدر کافی
در پُشت پلک هایم
جاخوش کرده است
.
.
.
"دلم گرفته"
یک جمله ی خبری تکراری ست
که گفتنش دیگر
هیچ دردی را دوا نمی کند
بیچاره کرده ام زمین و زمان را
با بی قراری هایم
.
.
.
و تو
روبرویم نشسته ای
و لبخند می زنی از روی ناچاری
و بغضت را
در پیله ی غرور مردانه ات می پیچی
تا باور کنم 
پناه بودن شانه هایت را!
.
.
.
آرام باش!
کمی ابر کنار گذاشته ام
تا بغض های نباریده ی تو را نیز
باران شوند...

+ کاش نگاهت کمی نزدیکتر بود...

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت21:49توسط | |

ميخواهم خانه ام را

روي بلندترين قله ي دنيا بسازم

جايي كه ...

براي هميشه فاتح مغرور آن

-فقط- خودم باشم

من درست روي دهانه ي آتشفشان قلبت

خانه ام را خواهم ساخت

تا با فوران گاه و بيگاه احساست

عاشقانه بسوزم

و ويران شوم...!!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت21:10توسط | |

اين روزنوشتهاي من هم كه همين اول كار شده است دو روز نوشت ! درس و مشق و بي حوصلگي همه يك طرف و آپ كردن دو وبلاگ ديگر يك طرف ! اينجا خواننده اش بزرگوار است مي بخشد كم كاري ها را ولي در وبلاگهاي ديگر ضحاكهايي نشسته اند كه هر يك ساعت نبودنت را ميكوبند توي فرق سرت !

خب بگذريم . ديروز كلا روز جالبي بود از همان صبحش كه همشهري داستان خريدم و اسمم را به عنوان برنده چاپ كرده بودند تا غروب كه با جيران بيرون رفتيم . ديدن آقاي حنايي و مهشيد احمدي و مائده و دوستش همه يك طرف ! كافي شاپ رفتنمان يك طرف !

اول كه به قصد قهوه ي تلخ راه افتاديم ولي از شانس مزخرف ما همه ي قهوه خانه ها را تعطيل كرده بودند . آخرش موكا را انتخاب كرديم. 8 9 نفر دور يك ميز نشسته بودند از پسر و دختر و هرهر ميخنديدند . جمع جالبي بود . از شما چه پنهان كلي غصه خورديم كه يك دوتس پسر هم نداريم كه با هم كافي شاپ بياييم.

كافه گلاسه هايمان را كه آورد شروع كرديم به نوش جان كردن كه يك عدد آدم رشيد سر رسيد ! سروين گرامي بود . دوستش ستاره را بيرون جا گذاشته بود و ايشان هم فقط با خواهش و تمناهاي جيران جان تشرريف فرما ميشوند . خلاصه اينكه با غريبه ها هم ميزي نشده بوديم كه بحمدالله نصيبمان شد ! اصلا حوصله شان را نداشتم . جيران بانو هم كه مشغول صحبت بودند در باب كات كردن و ترك دوستان. من هم با چشم غره اي بهشان فهماندم كه دير وقت است و بايد برگرديم. و برگشتيم ! همين !

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت23:34توسط | |

اين روزها دوست واژه ي غريبي شده است . ديگر سادگي و صميميت سالهاي پيش را در ذهنم تداعي نمي كند فقط كلك و دروغ و نامردي را زنده مي كند در ذهن خاكستريم . زمانه ي بدي شده . به اسم دوست به ديگران نفوذ ميكني ، و آنها از سر سادگي سفره ي دلشان را برايت پهن مي كنند و ميگويند از آرزوهايشان از نقاط ضعفشان و از غصه ي دلشان ! خودت را خوب جلوه ميدهي! فرياد ميزني "تا آخر دنيا در كنارت مي مانم " و همان لحظه در دلت مي خندي و با خودت فكر مي كني كه چقدر مردم ساده اند !! افسوس كه نمي داني اين يك بازي ساده نيست ! نمي داني خيانت تو ساده تمام نمي شود . شايد قيمت سرگرميت ، پايان دادن به اعتماد كسي باشد ! و شايد به تلافي خيانت تو نفر بعدي را بازي دهد و اين آغاز زنجيره اي از بديها باشد !
من نمي فهمم كه تا صداقت هست تا سادگي زيباست چرا بايد بد باشيم ؟! دلم مي گيرد از بعضي آدمها. دلم ميگيرد ... !

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت15:27توسط | |

سلام ! امروز 1 بهمن 1390 هست و من تصميم گرفتم يه دفتر روزنوشت شخصي داشته باشم ! دوست دارم اين كار رو براي هميشه ادامه بدم. نه مثل بقيه وبلاگايي كه داشتم چند ماه بنويسم و بعد هم خسته شم. هدفم از اين كار ميتونه ثبت روند فكريم باشه. ميتونه ثبت لحظه هاي بد و خوب زندگيم باشه. ميتونه جايي باشه براي تخليه روحي، جايي براي گفتن حرفايي كه بعضي وقتا بدجوري روي دل آدم سنگيني ميكنه ! آخرين حرف اين پست هم اينه كه اميدوارم يه روزي اينجا تك خوانندش رو پيدا كنه ! 

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت17:9توسط | |